X
تبلیغات
پیچک!ستان(pichakestan)
پیچک!ستان(pichakestan)

دیگر به هوای نازت
هیچ مردی سر به بیابان نمی گذارد !
ساده ای لیلی جان…!؟
اینجا مردها با یک کلیک روزی هزار بار
عاشق می شوند…!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:41 توسط morteza| |

ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ!!!
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎعثِ رﻭﯾﺶِ ﮔﯿﺎﻩ
ﺍﺯﺩﻝِ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﻧﻪ ﺭﻋﺪﻭﺑﺮﻕ

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:36 توسط morteza| |

ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻢ

ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ

ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺩﺳﺖ ﻧﮑﺶ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻠﺘﯽ ﺑﻪ
ﺗﻮﺳﺖ..

ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ....!!!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:20 توسط morteza| |

همیـشه ، 
سُـرخ تــر از آتـــشم ! 
ولـــی انـــگـار ، 
به دستِ بــــاد سپــرده مرا … 
زمســتــانــت !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:16 توسط morteza| |

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آنها ۹۰۰گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما می خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:14 توسط morteza| |

مست شد...
خواست که ساغر شکند!
عهد شکست...
فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند، مست...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:6 توسط morteza| |

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم !
ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!
... دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم ،

وسط گریه هایش بگویم :

غصه نخور خودم جان!

درست می شود ! درست می شود !

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:5 توسط morteza| |

تـلـخ اســــتـــــــــ !

باور ...

نبودن آنهــا کـه می توانســتــنــد باشــنـد ...

و تـلـخ تـر اســـتــــــــ امروز

باور ...

آنهــا کـه ادعای ماندن دارنــد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:2 توسط morteza| |

به قول حسین پناهی:

نیستیم ! 

به دنیا می آییم... 

عکس ِ یک نفره می گیریم ! 

بزرگ می شویم ، 
عکس ِ دو نفره می گیریم ! 

پیر می شویم ، 

عکس ِ یک نفره می گیریم … 

و بعد... 

دوباره باز نیستیم ... 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 9:0 توسط morteza| |

یاد ها رفتند و ما هم میرویم از یاد ها
تا پر کاهی بماند در میان بادها

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:58 توسط morteza| |

چــقـدر سـخـتـــه زنـدگیتـو به پـــای طرف بریزی ...
بعد طرف در کمــال پـررویی برگرده بهت بگه:
مگه من گفتم بریزی ... !

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:55 توسط morteza| |

از ما که گذشت !
اما ….
اگر در سرت “هوای خداحافظی” داشتی ،
از همان ابتدا … سلامی نکن ؛
لطفاً … !!!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:54 توسط morteza| |

اولين کسي که عاشقش ميشي دلتو ميشکنه و ميره.
دومين کسي که مياي دوسش داشته باشي و از تجربه ي قبلي استفاده

کني دلتو بدتر ميشکنه و ميزاره ميره.

بعدش ديگه هيچ چيز برات مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون ادمي

که هيچ وقت نبودي ديگه دوست دارم واست رنگي نداره..

و اگه يه ادم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشکني که انتقام خودتو

ازش بگيري و اون ميره با يکي ديگه...

اينطوريه که دل ادما ميشکنه

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 8:50 توسط morteza| |

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد                 باغ امسال چه باییز عجیبی دارد

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر         باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

باغ کم اب شده مثل کویری تشنه                     شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هرسال در این فصل شکوفا میشد             باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:51 توسط morteza| |

مــن ؛
عاشقانه هايم
هوس هایم 
هرزگی هایم را درهمين صفحه مجــازي لعنتی مي نويسم...
از لج تو !از لج خودم !
از لج همه عالم و آدم
كه يكبــار حاضر نشديم اين ها را واقعي به هم بگوييم..

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:42 توسط morteza| |

ﺩﯾـﺸـﺐ ﺧـﺪﺍ ﺁﻫـﺴـﺘـﻪ ﺩﺭِ ﮔـﻮﺷـﻢ ﮔـﻔـﺖ :
ﺩﯾــــــﮕـــــﻪ ﺑـــَـﺴــــــﻪ ...
ﺑـﺎﺭﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﺷــﮏ ﻫــﺎﯾــﺖ ﺧــﺠــﺎﻟــﺖ ﻣـﯽ ﮐــﺸــﺪ ..

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:28 توسط morteza| |

وحشت از عشق که نه ، ترسم از فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاتمه هاست

ترس بیهوده ندارم ، صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باری پر از هیچ ، که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست ، مقصر دل دیوانه ماست

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 22:17 توسط morteza| |

وقتی مرا نقاشی می کردی زیبا نقاشی ام کردی ممنون!!!
 سالم نقاشی ام کردی باز هم ممنون... با غرور نقاشی ام کردی باز هم ممنون... 
ولی آخه خدا جونم چرا تنها نقاشی ام کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 12:7 توسط morteza| |


مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم 
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 12:7 توسط morteza| |

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن ... به صد خاکستری در دامن پروانه می ریزد ...

 نه چون انسان که بعد از رفتن همدم ... گل عشقش درون دامن بیگانه می ریزد 
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 12:4 توسط morteza| |


.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﻫﻤﻮن ﺳﻼم اول♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺑﻪ ﻫﺰار زﺑﻮن ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻲ♥ . دوﺳﺘﺖ دارم

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... اﻧﻔﺠﺎر اﺣﺴﺎﺳﺎت♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ دﻟﺖ ﻣﻲ رﻩ♥ .ﻧﺘﻮﻧﻲ ﺟﻠﻮﺷﻮ ﺑﮕﯿﺮي

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺟﺬب ﺷﺨﺼﯿﺘﺶ ﺑﺸﻲ♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ ﻣﻦ و ﺗﻮ ﻣﺎ ﻣﻲ♥ ﺷﯿﻢ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ...ﺣﺎﺻﻞ ﺟﻤﻊ دو اﻧﺴﺎن♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ...ﮐﺴﻲ ﮐﻪ دﻟﺘﻮ ﻣﻲ ﺑﺮﻩ♥

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ...ﻏﺬا رو ﺷﺮﯾﮑﻲ ﺧﻮردن♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺗﻮي ذﻫﻨﺖ ﺧﻮدﺗﻮ ﺑﺎ اون♥ .ﻣﺠﺴﻢ ﮐﻨﻲ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ ﺗﻮي اﻧﺘﺨﺎﺑﺖ ﺷﮏ♥ .ﻧﺪاري

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺧﺎﻃﺮات ﺧﻮﺷﻲ را ﮐﻪ ﺑﺎ♥ .ﻫﻢ داﺷﺘﯿﻦ ﺑﺸﻤﺎري ﺗﺎ ﺧﻮاﺑﺖ ﺑﺒﺮﻩ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺑﻮي ﻋﻄﺮش از ﺧﺎﻃﺮت♥ .ﻧﺮﻩ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... از ﺧﻮدت ﺑﭙﺮﺳﻲ ﭼﺮا دم♥ .ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻬﺖ زﻧﮓ ﻧﻤﻲ زﻧﻪ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺧﻮﺑﻲ ﻫﺎﺷﻮﻫﻢ درﮐﻨﺎر♥ .ﺑﺪي ﻫﺎش ﺑﺒﯿﻨﻲ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺗﻤﺎم ﺗﻮﺟﻬﺖ ﺑﻪ اون♥ .ﺑﺎﺷﻪ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﮐﺴﻲ رو داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ♥ .ﮐﻪ ازت ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﮐﻨﻪ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﭘﯿﺪا♥ .ﻣﯿﮑﻨﻲ ﮐﻪ اون ﻣﺮد دﻟﺨﻮاﻫﺘﻪ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ ﻣﺮدي ﺑﻪ دﺧﺘﺮ♥ .دﻟﺨﻮاﻫﺶ ﺑﺮﻣﻲ ﺧﻮرﻩ

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﮐﻢ ﮐﺮدن ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﮐﻠﯿﺪ ﯾﻪ راﺑﻄﻪ ﻣﺤﮑﻢ♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺑﻪ اون ﻧﺸﻮن ﺑﺪي ﮐﻪ♥ .واﻗﻌﺎ درﮐﺶ ﻣﻲ ﮐﻨﻲ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﻣﺜﻞ ﺗﻮي ﻗﺼﻪ ﻫﺎ♥ .رﻣﺎﻧﺘﯿﮏ ﺑﻮدن

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺑﺮاش ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪء رﻣﺎﻧﺘﯿﮏ♥ .ﺑﻔﺮﺳﺘﻲ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﭼﯿﺰي ﮐﻪ از ﮐﻠﻤﺎت♥ .ﻗﻮﯾﺘﺮﻩ

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺟﺎدوش ﮐﻨﻲ♥

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﮐﺴﻲ رو داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻲ♥ ﮐﻪ ﻟﺤﻈﺎت ﻗﺸﻨﮓ زﻧﺪﮔﯿﺖ رو ﺑﺎﻫﺎش ﺷﺮﯾﮏ .ﺑﺸﻲ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... وﻗﺘﻲ ﺗﻮي دﻧﯿﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ♥ .ﺟﺰ ﺧﻮدﺗﻮن دو ﺗﺎ اﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪارﻩ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺑﻪ ﺟﺎي اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻩ ﻫﺎ رو♥ ﺑﺸﻤﺎري آﻧﻘﺪر ﺑﻪ اون ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻲ ﺗﺎ ﺧﻮاﺑﺖ .ﺑﺒﺮﻩ

.ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﻲ ... ﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﺎور ﮐﻨﻲ♥

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 11:49 توسط morteza| |

خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی            تو هم زجر جدایی را به تلخی میچشیدی

اگر چون من به مرگ آرزویت میرسیدی          پشیمان میشدی از این که عشق را آفریدی . . .


نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 11:46 توسط morteza| |

اگر دوستت دارم هایت را جدی نگرفت ؛
غصه نخور ..
اگر رفت ،
گریه نکن ..
یک روز چشمان یک نفر ،
عاشقش می کند ..
یک روزی معنیه کم محلی را می فهمد ..
یک روز شکستن را درک می کند ..
آن روز می فهمد آه هایی که کشیدی ،
از ته قلبت بوده ..
می فهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1392ساعت 14:27 توسط morteza| |

مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم                  با خیال او ولی تنهای تنها میروم 

در جوابم شایداو حتی نگوید کیستی                شاید او حتی بگوید لایق من نیستی

مینویسم من که عمری با خیالت زیستم           گاهی از من یاد کن حالا که دیگر نیستم


M

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 15:27 توسط morteza| |

دختری در شهر قریبی بود و برای سرپناه نزد شیخی رفت بعد از 4 روز شیخ قصد تجاوز به دختر را کرد: دختر از پنجره فرار کرد و به کوچه بن بستی رسید چند مرد مست دید و از ترس بیهوش شد فردا از خواب بیدار شد دید پیش خواهر و مادر مرد مست بود و گفت:

ز قضا روزی اگر حاکم این شهر شوم            جان صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبیح و دعا خواهم کرد                      وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

.............../ تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 15:26 توسط morteza| |

نمیدونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن
رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن

نمیدونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم
وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم

روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود
تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود 

همه دست روزگاره اگه حال و روزم اینه
میخوام عاشقت بمونم آخه دلخوشیم همینه

دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت
انگاری دیگه حضورم واسه تو نداره حرمت

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 14:46 توسط morteza| |

شب که می رسد به خودم وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم،
رسیدن شب را بهانه می کنم.
و باز شب می رسد و صبحی دیگر…
ومن هیچ وقت نمی توانم حقیقت را بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند؛
که چقدر
دوستت دارم…
.......M

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 14:39 توسط morteza| |

بی خیال است…
خیلی بی خیال…
همان کسی که…
تمام خیال من است…

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 14:28 توسط morteza| |


آخرين مطالب
» لیلی
» ﺑﺎﺭﺍﻥ
» ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ
» دستِ بــــاد
» مرد فقیر
» پیمانه و پیمان
» غصه نخور
» تـلـخ اســــتـــــــــ
» حسین پناهی
» یاد ها

Design By : RoozGozar.com